تبلیغات
مهدویت و آخرالزمان - مطالب کرامات
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
دانشنامه مهدویت
مهدویت امام زمان (عج)
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به نظر شما اسم وبلاگ رو تغیر بدهیم؟




آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

خدایا ناتوانتر از آنم که بتوانم تورا با زبان قاصر و الکنم وبا اعضا و جوارح ناتوانم بستایم ! اما در حد توانم و با تمام وجودم سپاس و ستایشی که در حد تو و سزاوار و برازنده حضرتت باشد تورا سپاسگذارم بخاطر تمامی نعمات ظاهری و باطنی ات که به ما ارزانی داشته قبل از آنکه استحقاق داشتنش را داشته باشیم.
جستجو
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
صفحات مجزا
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ابر برچسب ها


[مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ]

[ Designed By Ashoora.ir ]
مهدویت و آخرالزمان

مسلمان شدن جوان مسیحی هندی-فیلیپینی، اندرو وریانی


آقای اندرو وریانی در خانواده ای دیده به جهان گشود که پدر وی هندی و دارای مذهب هندو و مادر وی اهل فیلیپین و ایین مسیحی بودند. او در ۱۷ فروردین ۱۳۸۹ مسلمان شد.


پدر و مادر اندرو در ایران با یکدیگر آشنا می شوند بقیه ماجرا را از زبان اندرو می خوانیم :





برچسب ها :
مسلمان شدن جوان مسیحی هندی-فیلیپینی ,  اندرو وریانی ,  مسلمان ,  مسیح , 

بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران

شناسنامه كرامت

موضوع كرامت: شفاى بیمارى یكى از آزادگان سرافراز بنام «على اكبر» در زمان اسارت

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 234

مشخصات: خاطره‏اى از حجةالاسلام والمسلمین حاج آقا ابوترابى (رحمةاللَّه علیه) از دوران اسارت در كشور عراق اهل قزوین، ساكن تهران

زمان كرامت: اواخر سال 1360

مكان كرامت: پادگان اسراء ایرانى در عراق

تاریخ ثبت كرامت: 11/3/78

خلاصه كرامت: در سال 1360 موقع خواندن نماز مغرب و عشاء در پادگان العنبر عراق تعدادى از اسیران ایرانى را وارد كردند و در بین آنان جوانى به نام على اكبر بود كه بسیار سرحال و قوى و نیرومند بود، بر اثر شكنجه‏ها و عدم امكانات بهداشتى، و مواد غذائى ایشان بیمار شدند بطورى كه گاهى از درد سر خود را به دیوار مى‏زدند و آنقدر این كار تكرار مى‏شد تا غش مى‏كردند. در اواخر ماه صفر قرار شد دهه آخر آن ماه را دوستان روزه بگیرند، در همان شب اول یكى از عزیزان با توسل به حضرت امام زمان علیه‏السلام درخواست شفاى «على اكبر» را مى‏كنند كه در عالم رؤیا بشارت شفاى ایشان را مى‏دهند و روز بعد آن جوان ایرانى با عنات و توجه خاصه حضرت ولى عصر علیه‏السلام شفاى كامل پیدا كرد.

شرح واقعه از زبان مرحوم حاج آقا ابوترابى :

حدود اواخر سال 1360در پادگان العنبر عراق، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودیم. متوجه شدیم 27 - 28نفر اسیر را وارد اردوگاه كردند. معمولا افرادى را كه تازه وارد اردوگاه مى‏كردند، بیشتر مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار مى‏دادند، تا به قول خودشان زهره چشمى از آنها بگیرند.

بعد از نماز به رفقا گفتم: براى اینكه به اینها روحیه بدهیم با صداى بلند سرود(اى ایران، اى مرز پر گهر...) را بخوانیم، تا این عزیزان تازه وارد، فكر نكنند اینجا قتلگاه است و متوجه بشوند یك عده از هموطنانشان هم مثل آنها در اینجا هستند. ما مى‏دانستیم اگر امشب این سرود را بخوانیم، فردا كتكش را خواهیم خورد. بعد از مشورت با برادرانمان سرود را با صداى بلند به صورت دست جمعى خواندیم.

فردا هم افسر بعثى كه فرد بسیار پلیدى بود، به نام سرگرد محمودى، آمد و با ما برخورد كرد، و به هرحال این قضیه تمام شد. بین این 27 - 28نفر اسیرى كه وارد شده بودند، یك جوان به نام على اكبر بود كه 19سال سن داشت و حدود 70 - 80كیلو وزنش مى‏شد و از نظر جسمى بسیار سرحال و قوى بود.

این على اكبر با آن سلامت جسمیش، طولى نكشید كه در اردوگاه مریض شد، فكر مى‏كنم بعد از یك سال، وزنش به زیر 28كیلو رسیده بود و بسیار ضعیف و لاغر و مبتلا به دل درد شدیدى شده بود. وقتى دل دردش شروع مى‏شد، از شدّت درد، دست و پا و حتى سرش را به زمین و در و دیوار مى‏كوبید. برادرانمان دست و پایش را مى‏گرفتند تا خودش را به زمین نزند.

در ایام اربعین امام حسین علیه السلام سال 60ی 61بود كه در اردوگاه شهر موصل عراق بودیم. تقریب 5روزى به اربعین امام حسین علیه السلام مانده بود، ما پیشنهاد دادیم كه دهه آخر صفر را كه ایام مصیبت و پر محنتى براى عزیزان آقا امام حسین علیه السلام است، چنانكه برادرانمان تمایل داشته باشند، تمام ده روز آخر ماه صفر را روزه بگیریم. البته مشروط بر اینكه آنهایى كه عوارض جسمانى دارند و روزه برایشان ضرر دارد، روزه نگیرند.

در هر آسایشگاهى با دو نفر صحبت كردیم، بنا شد وقتى شب داخل آسایشگاه مى‏شوند، هركدام با جمعى از برادران در آن آسایشگاه -آسایشگاههاى موصل 150نفرى بود- مشورت كنند تا ببینیم دهه آخر صفر را روزه بگیریم یا نه؟

فرداى آن روز، همه آمدند و به اتفاق گفتند: تمام برادران استقبال كردند و حاضرند روزه بگیرند. باز بنده تأكید كردم: خواهش مى‏كنم از آنهایى كه مریضند یا چشمشان ضعیف است روزه نگیرند.

شب اربعین آقا امام حسین علیه السلام رسید و همه عزیزان كه حدود 1400نفر بودند، بدون سحرى روزه گرفتند، اصلا اردوگاه یك حالت معنوى خاصى به خودش گرفته بود، آن هم روز اربعین امام حسین علیه السلام

فكر مى‏كنم حدود ساعت 10 - 11صبح بود كه برادران به همدیگر خبر دادند: على اكبر دل درد شدیدى گرفته و دارد به خودش مى‏پیچد. بنده وارد سلولى كه اختصاص به برادران بیمار داشت، شدم. دیدم على اكبر با آن ضعف جسمانى و چهره رنگ پریده‏اش به قدرى وضعیتش درهم كشیده شده و درد اذیّتش مى‏كند كه مى‏خواهد از درد سرش را به در و دیوار بكوبد، دو نفر از برادران او را گرفتند تا خودش را به این طرف و آن طرف نزند.

اتفاقا آن روز دل درد على اكبر نسبت به روزهاى دیگر بیشتر شده بود، به طورى كه مأمورین بعثى وقتى دیدند او خیلى زجر مى‏كشد -بیش از دو ساعت بود كه على اكبر فریاد مى‏زد، یك مقدار از حال مى‏رفت و دوباره فریاد مى‏كشید و داد مى‏زد- آمدند على اكبر را به بیمارستان بردند. همه از اینكه مأموران آمدند و او را به بیمارستان بردند خوشحال شدیم.

ساعت 5/3 - 4بعد از ظهر بود كه دیدیم درِ اردوگاه را باز كردند، و صداى زمین خوردن چیزى، همه را متوجه خود كرد. با كمال بى‏رحمى و پستى و رذالت مثل یك مرده و چوب خشك جسدى را روى زمین سیمانى پرت كردند و رفتند، به طورى كه از دور فكر نمى‏كردیم كه على‏اكبر باشد و واقعا تصور نمى‏كردیم كه این یك انسان باشد كه با او این طور رفتار كردند.

به همراه عده‏اى از بچه‏ها نزدیك در رفتیم، دیدیم على‏اكبر است كه مثل چوب خشك افتاده و تكان نمى‏خورد، از دیدن این صحنه برادرها دور او جمع شدند و بى‏اختیار همه باهم شروع به گریه كردند. دو نفر على اكبر را برداشتند، یكى سرش را روى شانه‏اش گذاشت و دیگرى هم پاهایش را برداشت، من هم زیر كمرش را گرفتم، چون على‏اكبر آنقدر نحیف شده بود كه وقتى سر و پاهایش را بر مى‏داشتند، واقعا كمرش خم مى‏شد. از انتهاى اردوگاه به همین حالت او را وارد سلول كردیم.

دیدن این صحنه اشك و ناله همه بچه‏ها را در آورده بود و اصلا اردوگاه را یك پارچه ماتم فرا گرفته بود. وقتى على اكبر را داخل همان سلولى كه باید بسترى مى‏شد بردیم، ساعت نزدیك 5بعد از ظهر بود و هركس باید داخل سلول خودش مى‏شد، چون معمولا ساعت 5بعد از ظهر آمار مى‏گرفتند و باید همه داخل سلول‏هایشان مى‏رفتند و درِ سلول را قفل مى‏كردند.

طبق معمول آمار را گرفتند و همه داخل سلول‏هایشان رفتند، ولى چه رفتنى؟! همه اشك‏ها جارى بود و همه با حالت معنوى كه اردوگاه را فرا گرفته بود، براى على‏اكبر دعا مى‏كردند.

ما در آسایشگاه شماره سه اردوگاه بودیم. آسایشگاه‏ها در دو طرف شرق و غرب اردوگاه واقع شده بودند و فكر مى‏كنم فاصله بین دو طرف، بیش از صد متر بود. در آسایشگاه شماره پنج كه دو آسایشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح اتفاق مهمّى افتاد:

یكى از برادران به نام محمد، قبل از اذان صبح از خواب بیدار مى‏شود و پیر مردى كه هم سلولیش بود را بیدار مى‏كند، این پیر مرد، پدر شهید هم بودند و همه برادران به او احترام مى‏گذاشتند. محمد او را از خواب بیدار مى‏كند و مى‏گوید: آقا امام زمان علیه السلام على اكبر را شفا دادند!

ایشان یك نگاهى به محمد مى‏كند و مى‏گوید: محمد خواب مى‏بینى؟! شما این طرف در شرق اردوگاه هستى و على اكبر در غرب اردوگاه است، با چشم هم كه همدیگر را نمى‏بینید! تا چه رسد كه صداى هم را بشنوید، شما از كجا مى‏گویید: آقا امام زمان علیه السلام على اكبر را شفا داد؟!

محمد مى‏گوید: به هر حال من خدمتتان عرض كردم، صبح هم خودتان خواهید دید.

صبح‏ها معمولا درهاى آسایشگاه كه باز مى‏شد، همه باید به خط مى‏نشستند و مأمورین بعثى آمار مى‏گرفتند. آمار كه تمام مى‏شد، بچه‏ها متفرق مى‏شدند. آن روز صبح دیدم به محض اینكه آمار تمام شد، جمعیت به صورت سیل‏آسا به سمت همان سلولى كه على اكبر بسترى بود مى‏روند و همه فریاد مى‏زنند:

(آقا امام زمان علیه السلام على اكبر را شفا داده است).

ما هم با شنیدن این خبر، مثل بقیه به سرعت به سمت همان سلول رفتیم، دیدیم:

بله! چهره على اكبر عوض شده! زردى صورتش از بین رفته و خیلى شاداب و بشاش و سرحال، ایستاده است و دارد مى‏خندد. برادرها وقتى وارد سلول مى‏شدند، در و دیوار سلول را مى‏بوسیدند و همین‏كه به على اكبر مى‏رسیدند، سر تا پاى على‏اكبر را بوسه مى‏زدند و بعد بیرون مى‏آمدند.

به طور كلى در طول ده سال اسارتمان، مأمورین بعثى اجازه تجمع نمى‏دادند، حتى مى‏گفتند: اجتماع

بیش از سه نفر یا دو نفر هم ممنوع است. بنده خودم دیدم، مأمورین بعثى مى‏آمدند و این صحنه را مى‏دیدند، آنقدر آن صحنه برایشان جالب بود كه حتى مانع تجمع بچه‏ها نشدند.

صف طویلى از برادرانمان حدود 1400نفر درست شده بود كه مى‏خواستند على‏اكبر را زیارت كنند. بنده هم وقتى رفتم و على‏اكبر را زیارت كردم، از او پرسیدم: على‏اكبر چى‏شد؟!

گفت: دیشب آقا عنایتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.

بنده آمدم بیرون و رفتم همان برادرمان محمد، كه خواب دیده بود را پیدا كردم و گفتم: جریان از چه قرار است؟! شما چه خوابى دیدید؟! چه كسى به شما در آن طرف اردوگاه چنین خبرى را داد؟!

محمد گفت: واقع مطلب این است كه من از حدود سن 18 - 19سالگى، هر شب قبل از خواب دو ركعت نماز آقا امام زمان علیه السلام را با صد مرتبه (إیّاك نعبدُ و إیّاكَ نسْتعین ) مى‏خواندم و مى‏خوابیدم. بعد از تمام شدن نماز، فقط یك دعا مى‏كنم، آن هم براى فرج آقا امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشریف) است. و هیچ دعاى دیگرى غیر از دعا براى فرج حضرت مهدى علیه السلام نمى‏كنم، چون مى‏دانم با فرج وجود مقدس آقا امام زمان علیه السلام آنچه از خیر و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خیرى است -كه براى دنیا و آخرت خودمان مى‏خواهیم- یقینا حاصل مى‏شود. لذا مقید بودم كه بعد از نماز آقا امام زمان علیه السلام براى هیچ امرى غیر از فرج حضرتش دعا نكنم. حتى در زمان اسارت هم براى پیروزى رزمندگان و نجات خودم از این وضع هم دعا نكرده‏ام. تا اینكه دیشب وقتى على‏اكبر را با آن حال دیدم، بعد از نماز آقا امام زمان علیه السلام شفاى على اكبر را از آقا امام زمان علیه السلام خواستم. قبل از اذان صبح خواب دیدم:

(در یك فضاى سبز و خرّمى ایستاده‏ام و به قلبم الهام شد كه وجود مقدّس آقا امام زمان علیه السلام از این منطقه عبور خواهند فرمود، لذا به این طرف و آن طرف نگاه مى‏كردم، تا حضرت را زیارت كنم. در همین حال دیدم ماشینى رسید، در عالم خواب جلو رفتم، دیدم سیّدى داخل ماشین نشسته است. سؤال كردم كه شما از وجود مقدّس امام زمان علیه السلام خبرى دارید؟

فرمودند: مگر نمى‏بینى نورى در میان اردوگاه اسراء ساطع است؟!

محمد مى‏گفت: آمدم جلو، نگاه كردم، دیدم بله! از همان سلولى كه على‏اكبر بسترى است نورى ساطع است و به صورت یك ستون به آسمان پرتوافشانى مى‏كند و تمام منطقه را روشن كرده است، یقین كردم كه آقا امام زمان علیه السلام على‏اكبر را مورد عنایت و لطف قرار داده و على‏اكبر شفا پیدا كرده است).

وقتى از خواب بیدار شدم، رفتم آن بزرگوار كه از نظر سنّى سالخورده‏تر از بقیه برادران بود و همچنین پدر شهید بودند را از خواب بیدار كردم و بشارت شفاى گرفتن على‏اكبر را دادم.

بعد از این گفتگو، بنده برگشتم و از على‏اكبر جریان را سؤال كردم.

گفت: من در عالم خواب حضرت را زیارت كردم و شفاى خود را از ایشان خواستم. حضرت فرمودند:

(انشاء اللّه شفا پیدا خواهى كرد)

بعد از این اتفاق، تمام برادران با همان حال روزه و معنویت، بى‏اختیار گریه مى‏كردند و متوسل به وجود مقدّس آقا امام زمان علیه السلام شده بودند. یادم مى‏آید: همان روز گروهى از طرف صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. -از طرف صلیب سرخ جهانى هر دو ماه، یك هیئت به اردوگاه مى‏آمدند، نامه مى‏آوردند تا برادرها براى خانواده‏هایشان نامه بنویسند و بعد نامه‏ها را تحویل مى‏گرفتند- تعدادى از دكترهایشان هم آمده بودند، اعلام كردند: ما آمده‏ایم افرادى كه بیمارى صعب العلاج دارند را معاینه كنیم و بنا است كه با مریض‏هاى عراقى در ایران معاوضه بشوند.

بنده یادم هست، آن روز صلیب سرخ هرچه دعوت مى‏كرد تا آنهایى كه پرونده پزشكى دارند به آنها مراجعه كنند، هیچكس اقدام نمى‏كرد و یك جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاكم بود و همه با آن حال به آقا امام زمان علیه السلام متوسل بودند. به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پیدا كرده بود كه احساس خطر كردم، به آنهایى كه مریض بودند گفتم: باید مراجعه كنند.

بچه ‏ها آمدند و گفتند: یكى از عزیزان كه چشم‏هایش ضعیف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب كردم، به آنجا رفتم، دیدم او را براى معاینه برده‏اند ولى چشم‏هایش را باز نمى‏كند.

گفتم: چه شده است؟ گفت: چشمانم نمى‏بیند؛ و گریه مى‏كرد. متوجه شدم كه ایشان مى‏گوید: چشم‏هایم ضعیف است، تا آقا امام زمان علیه السلام چشم مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمى‏كنم.

یك چنین حالتى بر اردوگاه حاكم شده بود، من واقعا احساس خطر كردم. گفتم: همه بچه‏ها باید روزه‏هایشان را بشكنند. هرچه گفتند: الآن نزدیك به غروب است، اجازه بدهید روزه امروز را تمام كنیم.

گفتم: شرایط، شرایطى نیست كه ما بخواهیم این روزه را ادامه بدهیم، چون حالت معنوى بچه‏ها حالتى شده است كه اگر بخواهند با آن حالت داخل آسایشگاه شوند، عده‏اى از نظر روحى آسیب مى‏بینند.

الحمد للّه على‏اكبر شفا پیدا كرد و آن جوّ معنوى را برادرانمان شكستند و به قدرى آن حالت، شدّت پیدا كرده بود كه تا آخر اسارت جرأت نكردیم بگوئیم برادران از این روزه‏هاى مستحبى بگیرند.

ما گرفتار سر زلف تو هستیم اى دوست

رشته مهر ز اغیار گسستیم اى دوست

بر گرفتیم دل از غیر تو جانا امّا

دل بر آن عشق گرانبار تو بستیم اى دوست

تا اسیر غم جانسوز تو گشتیم همه

زغم عالم هستى همه رستیم اى دوست

جلوه كن جلوه ایا دلبر یكتا كه دگر

شیشه صبر و تحمّل بشكستیم اى دوست



خاطره حضرت آیةاللَّه العظمى آقا سید محمد رضا گلپایگانى رحمةاللَّه:

یك وقت در زمان حاج شیخ عبدالكریم حائرى رحمةاللَّه، شهریه طلاب نرسیده بود. آنهایى كه از نظر معیشتى از وضعیت خوبى برخوردار نبودند، كم كم داشتند از حوزه متفرق مى‏شدند. این مسأله باعث ناراحتى و نگرانى همه شده بود.

من به حضرت حجّت"ارواحنا فداه" متوسل شدم و از خود حضرت براى رفع این مشكل استمداد نمودم. در مدرسه فیضیه خوابیده بودم كه در عالم رؤیا شخصى به من گفت:

"قرار است شما در منزل فلان آقا، خدمت حضرت صاحب الزمان علیه‏السلام مشرّف شوید. بعد خبر آوردند كه تشریف فرمایى حضرت به منزل آن فرد به تأخیر افتاده است. ولى یك صدایى را شنیدم كه فرمود:

آقا سید محمد رضا! به حاج میرزا مهدى بگویید كه به آقا شیخ عبدالكریم بگویند: از دعا‏هاى امام زمان علیه‏السلام وجوهات متوجه قم شد".

وقتى از خواب بیدار شدم، طبق مأموریتى كه داشتم پیش حاج میرزا مهدى رفتم و خوابم را براى ایشان تعریف كردم. نكته‏اى براى ما در این خواب سؤال‏انگیز بود كه: چرا به حاج شیخ عبدالكریم با اینكه ایشان مكّه مشرف شده بودند تعبیر به "آقا شیخ عبدالكریم" كرده بودند ولى "حاج میرزا مهدى" را حاجى نامیدند؟!

وقتى خدمت حاج شیخ رسیدیم، فرمودند: رؤیاى شما از رؤیاهاى صادقه است، زیرا فردى از تجّار مشهد پیدا شده و قرار است هر ماه دو هزار تومان بفرستد. امّا اینكه حضرت به من تعبیر "آقا شیخ" كرده‏اند با اینكه به مكه مشرّف شده‏ام، به خاطر این است كه من حجّى را كه انجام داده‏ام، حجّ نیابتى بوده است.

خوش آن روزى كه صوت دلربایت

بگوش جان رسد هر دم صدایت

ز هر سو یاورانت با دل شاد

بیایند و نمایند جان فدایت



خلاصه كرامت به نقل از شفا یافته:

بیمارى من از ورم پا و چشم درد شروع شد كه بعد از آزمایشات و مراجعات مكرر به بیمارستان، فهمیدیم كه بیمارى من لوپوس از نوع ارتیماتوزسمتیك است و با اینكه فرد سالم باید بین 150هزار ت 500هزار پلاكت خون داشته باشد ولى پلاكت خون من به سه هزار رسیده بود و هموگلوبین كه باید بین 11ت 18باشد به یك تا سه رسیده بود و به حالت "كُما" بودم كه بعد از 9ماه بیمارى با توسل به امام زمان علیه‏السلام و حضور در مسجد مقدّس جمكران از مرگ و بیمارى شفا پیدا كردم.

شرح واقعه از زبان شفا یافته:

بیمارى من از ورم پا و چشم شروع شد. بعد از مدّت‏ها مراجعه به دكتر، آخر به من گفتند: به مرض "روماتیسمى" به نام "لوپوس" دچار شده‏اى. البته این بیمارى با حساسیّت به نور، زخم دهانى و درگیرى كلیوى همراه بود كه در تاریخ 25/5/78 در بیمارستان بقیة اللّه علیه‏السلام مرا "بیوپسى" كردند و اطمینان حاصل كردند كه این بیمارى "لوپوس" از نوع "ارتیماتوزسیتمیك" است، كه در سه نوبت "فالس متیل پرد نیزولون" 500میلى گرمى و "ایموران" 50میلى و "پردنیزولون" 60میلى گرمى قرار گرفتم.

در تاریخ5/7/78 به دستور دكتر اكبریان، فوق تخصص "روماتولوژى" تحت درمان ب 1000میلى‏گرم "اندوكسان" قرار گرفتم كه بعد از آن دچار تب، سرفه و زخم دهان شدم. مجبور شدم در بیمارستان شریعتى حدود یك ماه بسترى شوم. بعد از ترخیص از بیمارستان، بیمارى من بیشتر شد، به حدى كه دهان و بینى و گوشم شروع به خونریزى كرد و "پلاكت خون" پایین آمد. چون آدم سالم باید حدود 150000الى -500000پلاكت خون" داشته باشد و "هموگلوبین" بین 11ت 18باشد، ولى "پلاكت خون" من به 3000و "هموگلوبین" مغز استخوان من به 1ت 3رسیده بود و به حالت "كُما" بودم. دوباره مرا به بخش آى .سى .یو ICU منتقل كردند و از من "عقیقه بیوپسى" به عمل آوردند و گفتند:

مغز استخوان تو دیگر كار نمى‏كند.

بعد از آزمایشات متعدد و زدن حدود 125گرم "I.V و " I.J هفته‏اى دو عدد آمپول GCSFیخچالى به من تزریق مى‏كردند و چشمانم هم دیگر قادر به دیدن نبود، هیچكس را نمى‏دیدم و حالت كورى به من دست داد.

ما كه از نظر مالى وضع خوبى نداشتیم و پدرم كارمند است، حدود دو میلیون تومان پول دارو و دوا دادیم. وقتى متوجه شدم، كه چشم‏هایم نمى‏بینند، دیگر از همه جا مأیوس شدم و منتظر مرگ بودم. یك روز به پدر و مادر عزیزم كه بیش از دو ماه بود به طور شبانه روزى بالاى سرم نشسته بودند و هر لحظه انتظار مرگ یا بهبودى مرا مى‏كشیدند، دكتر ابوالقاسمى گفت:

فلانى دیگر هیچ امیدى براى بهبودى دخترت ندارم.

با شنیدن این حرف، همه اقوام و فامیل و دوستان، براى مرگم روز شمارى مى‏كردند، روزهاى آخر، همه گریه مى‏كردند و تنها كسى كه به من دلدارى مى‏داد پدر و مادرم بودند، به خصوص پدرم كه در آن لحظاتى كه با مرگ دست و پنجه نرم مى‏كردم، بالاى سرم مى‏آمد و مى‏گفت: دخترم توكل به خدا كن، تو خوب مى‏شوى.

من مى‏گفتم: پدر جان دیگر خسته شده‏ام، مى‏خواهم بمیرم و راحت شوم، شما هم اینقدر عذاب نكشید.

پدرم با چشمان اشك‏آلود بیرون مى‏رفت، نمى‏دانستم كجا مى‏رود. یك روز كه حالم خیلى بد بود مدیر مدرسه‏ام كه واقعا باید گفت: مدیرى نمونه و با ایمان و با خداست، بالاى سرم آمدند و شروع كردند حدود یك ساعت قرآن تلاوت كردند.

بعد از آن رفتند و بعد از ظهر آمدند و دوباره شروع به خواندن قرآن كردند و به پدر و مادرم گفتند: تا مى‏توانید بالاى سر این، دعاهایتان را بخوانید.

از آن روز به بعد، نه گوشم مى‏شنید -چون در اثر خونریزى، گوشم كاملا كر شده بود- و نه مى‏دیدم -چون پشت چشمانم خون جمع شده بود- و موهاى سرم همه ریخت و تمام بدنم در اثر مصرف "پردینزلون" حالت بدى پیدا كرده بود، به شكلى كه گویا تمام بدنم را با چاقو بریده بودند.

یك روز دكتر بهروز نجفى، متخصص پیوند مغز و استخوان گفت:

باید از برادر یا خواهرش مغز استخوان به او تزریق شود و به پدر و مادرم گفت: 45روز بیشتر طول نمى‏كشد كه نتیجه‏اش یا مرگ است یا زندگى.

پدرم گفت: چقدر خرج دارد؟

دكتر گفت: 15میلیون تومان.

حدود 14میلیون تومان را افراد نیكوكار تقبّل كردند و پدرم باز مى‏بایست حدود دو میلیون تومان دیگر دارو مى‏خرید. چون پدرم حتى این مبلغ را هم نداشت،همانجا شروع به گریه كرد.

مادرم به پدرم گفت: چكار كنیم؟!

پدرم گفت: خدا بزرگ است، و از دكتر چند روزى مهلت خواست.

اقوام و فامیل و آشنایان هركدام مبلغى را تقبّل كردند، پول را به بیمارستان آوردند تا به پدرم بدهند، ولى پدرم قبول نكرد و گفت: پول‏ها پیش خودتان باشد، چند روز دیگر از شما مى‏گیرم. وقتى فامیل‏ها رفتند، مادرم گفت: چرا نگرفتى؟!

پدرم گفت: من نمى‏خواهم دخترم را به بخش مغز و استخوان منتقل شود، اگر به آنجا برود، حتى یك درصد امید به نجات او نیست چون دكتر نجفى حتى ده درصد به ما امید نداد.

خلاصه برادر و خواهرم براى آزمایش خون به خاطر پیوند " H.L.A تایپتیگ" به بیمارستان آمدند و نتیجه آزمایش را پیش دكتر نجفى بردند، ایشان بعد از بررسى گفتند:

خون آنها با خون من مطابقت ندارد و نمى‏توانند از این خواهر و برادر براى من مغز استخوان پیوند بزنند. دكتر

با نا امیدى تمام به پدر و مادرم گفت: دیگر هیچ كارى از دست ما ساخته نیست.

مادرم گفت: پس دخترم مى‏میرد؟!

دكتر گفت: توكل به خدا كنید.

وقتى از اطاق بیمارستان بیرون مى‏رفتند، مادرم خیلى گریه مى‏كرد و دائما خدا و ائمه علیهم‏السلام را صدا مى‏زد، اما نمى‏دانم چرا پدرم اصلا گریه نمى‏كرد و به مادرم مى‏گفت: خانم به جاى گریه كردن، دعا كن!

و مادرم مى‏گفت: چقدر دعا كنم؟ هرچه دعا مى‏كنم حال دخترم بدتر مى‏شود!!

تا اینكه یك روز صبح، پدرم آمد و گفت: عزیزم من شفایت را گرفتم!

آن روز من اصلا حال خوبى نداشتم، چون پلاكت خونم پائین بود، دور تختم را نرده گذاشته بودند و مى‏گفتند: مواظب باشید تكان نخورد، هر لحظه امكان مرگش مى‏رود.

مادرم به پدرم گفت: چطور شفاى او را گرفتى؟ مگر نمى‏بینى كه حالش خراب‏تر از همیشه است؟!

بعد از چند دقیقه، دكتر غریب دوست، بالاى سرم آمد و حالم را پرسید. گفتم: آقاى دكتر دیگر نه مى‏بینم و نه مى‏شنوم. مرا بغل كرد و پیشانى مرا بوسید و گفت: تو خوب مى‏شوى، ناراحت نباش.

مادرم گفت: دكتر، آیا امیدى به دخترم دارید؟! یا براى تسكین ما این حرف‏ها را مى‏زنید؟

دكتر گفت: توكل به خدا كنید، انشاء اللّه خوب مى‏شود. بعد براى من كه حالم خیلى خراب شده بود، چهار واحد پلاكت تزریق كردند و گفتند: او را به منزل ببرید، ولى مواظب باشید تكان نخورد و هفته‏اى یك بار آزمایش خون از او بگیرید و بیاورید. مرا به خانه آوردند و خواباندند. پدرم را صدا كردم و گفتم: بابا باز هم امید به زنده بودن من دارى؟

پدرم با اینكه هیچ وقت پیش من گریه نمى‏كرد، ولى آن روز چون مى‏دانست من چشمانم نمى‏بیند راحت گریه كرد، حس مى‏كردم كه گریه مى‏كند و با همان حال گفت:

دختر عزیزم من شفاى تو را از امام زمان علیه‏السلام گرفته‏ام، چهل شب چهارشنبه نذر كرده‏ام كه به جمكران، مسجد صاحب الزمان علیه‏السلام بروم و قبل از اینكه تو را مرخص كنند به آنجا رفتم و از آقا خواستم یا تو را به من برگرداند یا بگیرد، بعد از دو، سه جلسه كه به جمكران رفتم خواب دیدم تو شفا گرفته‏اى. تو خوب مى‏شوى، فقط همین طور كه خوابیده هستى، نماز بخوان و متوسل به امام زمان علیه‏السلام شو و براى سلامتى آقا صلوات بفرست.

من هم شروع كردم شبهاى چهارشنبه و جمعه نماز آقا را مى‏خواندم. جلسه هفتم بود كه پدرم به جمكران مى‏رفت، صبح چهارشنبه كه پدرم آمد، من بیدار بودم، مرا بوسید و به او گفتم:

بابا مرا بلند كن مى‏خواهم بیرون بروم، با اینكه تا آن روز اصلا نمى‏توانستم تكان بخورم. پدرم گفت: یا امام زمان!

زیر بغل مرا گرفت و بلندم كرد، آرام آرام راه مى‏رفتم و پدرم همانطور زیر بغلم را گرفته بود و مى‏دانستم كه گریه مى‏كند، البته گریه‏اش از خوشحالى بود.

خلاصه به امید خدا و یارى و شفاى امام زمان علیه‏السلام كم كم راه مى‏رفتم. جلسه دوازدهم بود كه در خانه مى‏توانستم راه بروم، حس كردم كه كمى مى‏بینم، همین طور كه در اطاق راه مى‏رفتم و پدرم مواظبم بود، سرم را بلند كردم تا ساعت دیوارى را ببینم، پدرم گفت: بابا جان ساعت را مى‏خواهى بدانى چند است؟

گفتم: بابا فكر مى‏كنم مى‏بینم، ساعت30/11دقیقه است.

پدرم خیلى خوشحال شد و شروع كرد براى سلامتى امام زمان علیه‏السلام صلوات فرستادن و گفت: دخترم دیدى گفتم شفایت را از آقا گرفتم.

همه خانواده براى سلامتى امام زمان علیه‏السلام بلند صلوات فرستادیم. تا اینكه یك روز خانم دكتر شعبانى كه از پزشكان معالجم بود، به منزل ما زنگ زد و حالم را پرسید، خیلى نگران حالم بود، به پدرم گفت: شغل بدى انتخاب كرده‏ام.

پدرم گفت: چرا خانم دكتر شعبانى؟!

ایشان گفتند: به خاطر اینكه مى‏بینم كه چقدر شما براى این دختر زحمت مى‏كشید و همیشه از خدا خواسته‏ام كه: خدایا! لااقل به خاطر این همه بیمارى كه درمان مى‏كنم، این دختر را به پدر و مادرش برگردان.

بعد هم به پدر و مادرم گفت: من هم دیگر نا امید شده‏ام.

پدرم گفت: خانم دكتر، دخترم خوب مى‏شود.

دكتر گفت: واقعا روحیه خوبى دارید.

پدرم گفت: خانم دكتر، به امام زمان علیه‏السلام توسل جسته‏ام و شفاى دخترم را از حضرت گرفتم؟!

دكتر گفت: انشاء اللّه كه شفا یافته باشد. ولى معلوم بود كه باور نمى‏كند. بعد از چند روز، پدرم با دكتر غریب دوست تماس گرفت و براى ویزیت من نوبت زد. درست روز چهارشنبه آخر سال 1378كه پدرم سه شنبه‏اش به جمكران رفته بود، صبح چهارشنبه كه از آنجا آمد مرا پیش دكتر برد.

من در بغل پدرم بودم و از پله‏ها بالا مى‏رفتیم، وقتى به اطاق دكتر رسیدیم، دكتر با دیدن من خوشحال شد و بعد از معاینه گفت: خیلى بهتر شده، چكار كرده‏اید؟!

برایم یك آزمایش نوشتند و قرار شد سه هفته دیگر پیش دكتر برویم. دیگر پلاكت خون نزدم و فقط در خانه استراحت مى‏كردم و به نماز و عبادت مشغول بودم.

مادر بزرگ و پدر بزرگم در ایام ماه محرّم چون هیئت دارند، یك گوسفند براى من نذر كردند، عمویم و پدرم هم هركدام جداگانه یك گوسفند نذر كرده بودند.

كم كم بدون كمك پدرم از جا بلند مى‏شدم و حركت مى‏كردم و حدود سه تا چهار مترى را به راحتى مى‏دیدم. وقتى آخرین آزمایش را انجام دادم، به پدرم گفتم: فكر مى‏كنم پلاكت خونم حدود 50000شده باشد.

امّا پدرم گفت: دخترم بیش از اینهاست.

پدرم بعد از اینكه جواب آزمایش را گرفت، به خانه آمد. چشمانش قرمز شده بود، معلوم بود كه خیلى گریه كرده است. گفتم: بابا! پلاكت خون چقدر شده است؟ مغز استخوان من به چه حدى رسیده است؟

پدرم گفت: عزیزم بنشین، ما هم نشستیم و گفت:

وقتى از پله آزمایشگاه بالا مى‏رفتم، سرم را به طرف آسمان بلند كردم و دست‏هایم را بلند كردم و گفتم:

یا امام زمان! یا پسر فاطمه! یا ابا صالح المهدى! چهل شب چهارشنبه نذر كردم كه به مسجدت بیایم، اكنون چهارده هفته است كه به آنجا رفته‏ام، تو را به جان مادرت زهرا، تو را به جان جدّت حسین، تو را به جان عمویت ابوالفضل العباس علیه‏السلام، خودت مى‏دانى كه چه مى‏خواهم، شفاى كامل دخترم را با این آزمایش نشان دهید.

آزمایش را گرفتم، وقتى نگاه كردم،گریه‏ام گرفت. دكتر آزمایشگاه صدایم كرد و جریان را جویا شد. موضوع را به او گفتم. دكتر گفت: خبر خوشى برایت دارم، ما را دعا كن، پلاكت خون دخترت 140000و هموگلوبین 3/12شده است.

همه از خوشحالى شروع به گریه كردیم و صلوات فرستادیم. پدرم جواب آزمایش را پیش دكتر غریب دوست برد. دكتر بادیدن جواب آزمایش گفته بود: من چیزى جز اینكه بگویم یك معجزه رخ داده است نمى‏توانم بگویم، خیلى عالى شده، دخترى كه پلاكت خون او با زدن چهار پاكت به 27000الى 42000بیشتر نمى‏رسید، اكنون با نزول پلاكت، به 140000رسیده و هموگلوبین از صفر به 12/3رسیده است.

دكتر یك آزمایش در تاریخ 1/4/79برایم نوشت. پدرم جواب آزمایش را به بیمارستان شریعتى نزد خانم دكتر موثقى و

خانم دكتر ابوالقاسمى بردند و به دكتر ابوالقاسمى گفته بود:

خانم دكتر این جواب آخرین آزمایش دخترم است.

وقتى دكتر جواب آزمایش را نگاه كرده بود، به پدرم نگاهى مى‏كند و مى‏گوید: جمكران مى‏روى؟

پدرم مى‏گوید: بله.

دكتر مى‏گوید: تو را به جان دخترت، ما را هم دعا كن، این یك معجزه است!

الآن الحمد للّه حالم روز به روز، رو به بهبودى است و پدرم هر هفته شب‏هاى چهارشنبه به جمكران مى‏رود، خیلى دلم مى‏خواهد من هم بروم، ولى پدرم مى‏گوید: صبر كن، چشمانت كامل شوند و وضع مالى‏ام خوب شود، حتما تو را به مسجد آقا مى‏برم.

به پدرم مى‏گویم: بابا با این بدهكارى و این حقوق كارمندى چطور مى‏توانى بدهكارى حدود دو میلیون تومان را بدهى؟! او با خنده و تبسّم مى‏گوید: دخترم همان آقایى كه تو را به من برگرداند، همان آقا كمكم مى‏كند، نا امید شیطان است. و با همین جمله كوتاه، دلم گرم مى‏شود و مى‏گویم: بابا انشاء اللّه من هم دعا مى‏كنم كه آقاعنایتى بفرماید.

این بود خلاصه‏اى از نه ماه بیمارى لاعلاج من كه با توسل به حضرت امام زمان علیه‏السلام درمان شد.

دكتر توانانیا در قسمتى از اظهار نظرشان در مورد شفاى خانم م.ف مى‏نویسد:

ضمن آنكه گزارش ایشان را وقتى مطالعه مى‏كردم، باطنا تحت تأثیر نوشته ایشان قرار گرفتم و اصلا گذشته از مسائل طبى، گویا خودم وقایع را از نزدیك مشاهده مى‏كردم و همه مطالب عینا رخ نموده بود و گریه‏ام گرفت.

به هر جهت این نمونه را كه تقریبا جزء گویاترین و مهمترین موارد شفا است، و تقریبا همه چیز مستند مى‏باشد، ما مى‏توانیم با رفع اشكالات جزئى از پرونده وى، نمونه خوب بارز و مستندى را براى علاقه‏مندان ارائه دهیم.

حصن حصین عارفان، مسجد جمكران بود

عرش برین عاشقان مسجد جمكران بود

هر مسلم و شاه و گدا، اینجا شود حاجت روا

كهف المراد شیعیان، مسجد جمكران بود

بر دردمندان، اینجا دواست، هر مضطرى حاجت رواست

كاشانه خلق جهان مسجد جمكران بود



شناسنامه كرامت

موضوع كرامت: شفاى بیمارى لوپوس (روماتیسم)

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 294

مشخصات: خانم م - ف، 15ساله، محصل، اهل تهران

زمان كرامت: 1/4/78 

مكان كرامت: تهران

تاریخ ثبت كرامت: 16/2/79

اسناد و مدارك: پنج برگه آزمایش از آزمایشگاه تشخیص طبى دولت، سه برگه مركز تحقیقات روماتولوژى با معاینات و آزمایشات كامل.

زیر نظر پزشكان مجرب آقایان و خانم‏ها: دابشلیم، غریب دوست، جمشیدى، موثقى، اكبریان، رشیدیون، سلیم زاده، ناجى، شهرام، شعبانى، نجفى، ابوالقاسمى.

اظهار نظر پزشكى:

این نمونه جزء گویاترین و مهمترین موارد شفا است.

خلاصه كرامت به نقل از شفا یافته:

بیمارى من از ورم پا و چشم درد شروع شد كه بعد از آزمایشات و مراجعات مكرر به بیمارستان، فهمیدیم كه بیمارى من لوپوس از نوع ارتیماتوزسمتیك است و با اینكه فرد سالم باید بین 150هزار ت 500هزار پلاكت خون داشته باشد ولى پلاكت خون من به سه هزار رسیده بود و هموگلوبین كه باید بین 11ت 18باشد به یك تا سه رسیده بود و به حالت "كُما" بودم كه بعد از 9ماه بیمارى با توسل به امام زمان علیه‏السلام و حضور در مسجد مقدّس جمكران از مرگ و بیمارى شفا پیدا كردم.

شرح واقعه از زبان شفا یافته:

بیمارى من از ورم پا و چشم شروع شد. بعد از مدّت‏ها مراجعه به دكتر، آخر به من گفتند: به مرض "روماتیسمى" به نام "لوپوس" دچار شده‏اى. البته این بیمارى با حساسیّت به نور، زخم دهانى و درگیرى كلیوى همراه بود كه در تاریخ 25/5/78 در بیمارستان بقیة اللّه علیه‏السلام مرا "بیوپسى" كردند و اطمینان حاصل كردند كه این بیمارى "لوپوس" از نوع "ارتیماتوزسیتمیك" است، كه در سه نوبت "فالس متیل پرد نیزولون" 500میلى گرمى و "ایموران" 50میلى و "پردنیزولون" 60میلى گرمى قرار گرفتم.

در تاریخ5/7/78 به دستور دكتر اكبریان، فوق تخصص "روماتولوژى" تحت درمان ب 1000میلى‏گرم "اندوكسان" قرار گرفتم كه بعد از آن دچار تب، سرفه و زخم دهان شدم. مجبور شدم در بیمارستان شریعتى حدود یك ماه بسترى شوم. بعد از ترخیص از بیمارستان، بیمارى من بیشتر شد، به حدى كه دهان و بینى و گوشم شروع به خونریزى كرد و "پلاكت خون" پایین آمد. چون آدم سالم باید حدود 150000الى -500000پلاكت خون" داشته باشد و "هموگلوبین" بین 11ت 18باشد، ولى "پلاكت خون" من به 3000و "هموگلوبین" مغز استخوان من به 1ت 3رسیده بود و به حالت "كُما" بودم. دوباره مرا به بخش آى .سى .یو ICU منتقل كردند و از من "عقیقه بیوپسى" به عمل آوردند و گفتند:

مغز استخوان تو دیگر كار نمى‏كند.

بعد از آزمایشات متعدد و زدن حدود 125گرم "I.V و " I.J هفته‏اى دو عدد آمپول GCSFیخچالى به من تزریق مى‏كردند و چشمانم هم دیگر قادر به دیدن نبود، هیچكس را نمى‏دیدم و حالت كورى به من دست داد.

ما كه از نظر مالى وضع خوبى نداشتیم و پدرم كارمند است، حدود دو میلیون تومان پول دارو و دوا دادیم. وقتى متوجه شدم، كه چشم‏هایم نمى‏بینند، دیگر از همه جا مأیوس شدم و منتظر مرگ بودم. یك روز به پدر و مادر عزیزم كه بیش از دو ماه بود به طور شبانه روزى بالاى سرم نشسته بودند و هر لحظه انتظار مرگ یا بهبودى مرا مى‏كشیدند، دكتر ابوالقاسمى گفت:

فلانى دیگر هیچ امیدى براى بهبودى دخترت ندارم.

با شنیدن این حرف، همه اقوام و فامیل و دوستان، براى مرگم روز شمارى مى‏كردند، روزهاى آخر، همه گریه مى‏كردند و تنها كسى كه به من دلدارى مى‏داد پدر و مادرم بودند، به خصوص پدرم كه در آن لحظاتى كه با مرگ دست و پنجه نرم مى‏كردم، بالاى سرم مى‏آمد و مى‏گفت: دخترم توكل به خدا كن، تو خوب مى‏شوى.

من مى‏گفتم: پدر جان دیگر خسته شده‏ام، مى‏خواهم بمیرم و راحت شوم، شما هم اینقدر عذاب نكشید.

پدرم با چشمان اشك‏آلود بیرون مى‏رفت، نمى‏دانستم كجا مى‏رود. یك روز كه حالم خیلى بد بود مدیر مدرسه‏ام كه واقعا باید گفت: مدیرى نمونه و با ایمان و با خداست، بالاى سرم آمدند و شروع كردند حدود یك ساعت قرآن تلاوت كردند.

بعد از آن رفتند و بعد از ظهر آمدند و دوباره شروع به خواندن قرآن كردند و به پدر و مادرم گفتند: تا مى‏توانید بالاى سر این، دعاهایتان را بخوانید.

از آن روز به بعد، نه گوشم مى‏شنید -چون در اثر خونریزى، گوشم كاملا كر شده بود- و نه مى‏دیدم -چون پشت چشمانم خون جمع شده بود- و موهاى سرم همه ریخت و تمام بدنم در اثر مصرف "پردینزلون" حالت بدى پیدا كرده بود، به شكلى كه گویا تمام بدنم را با چاقو بریده بودند.

یك روز دكتر بهروز نجفى، متخصص پیوند مغز و استخوان گفت:

باید از برادر یا خواهرش مغز استخوان به او تزریق شود و به پدر و مادرم گفت: 45روز بیشتر طول نمى‏كشد كه نتیجه‏اش یا مرگ است یا زندگى.

پدرم گفت: چقدر خرج دارد؟

دكتر گفت: 15میلیون تومان.

حدود 14میلیون تومان را افراد نیكوكار تقبّل كردند و پدرم باز مى‏بایست حدود دو میلیون تومان دیگر دارو مى‏خرید. چون پدرم حتى این مبلغ را هم نداشت،همانجا شروع به گریه كرد.

مادرم به پدرم گفت: چكار كنیم؟!

پدرم گفت: خدا بزرگ است، و از دكتر چند روزى مهلت خواست.

اقوام و فامیل و آشنایان هركدام مبلغى را تقبّل كردند، پول را به بیمارستان آوردند تا به پدرم بدهند، ولى پدرم قبول نكرد و گفت: پول‏ها پیش خودتان باشد، چند روز دیگر از شما مى‏گیرم. وقتى فامیل‏ها رفتند، مادرم گفت: چرا نگرفتى؟!

پدرم گفت: من نمى‏خواهم دخترم را به بخش مغز و استخوان منتقل شود، اگر به آنجا برود، حتى یك درصد امید به نجات او نیست چون دكتر نجفى حتى ده درصد به ما امید نداد.

خلاصه برادر و خواهرم براى آزمایش خون به خاطر پیوند " H.L.A تایپتیگ" به بیمارستان آمدند و نتیجه آزمایش را پیش دكتر نجفى بردند، ایشان بعد از بررسى گفتند:

خون آنها با خون من مطابقت ندارد و نمى‏توانند از این خواهر و برادر براى من مغز استخوان پیوند بزنند. دكتر

با نا امیدى تمام به پدر و مادرم گفت: دیگر هیچ كارى از دست ما ساخته نیست.

مادرم گفت: پس دخترم مى‏میرد؟!

دكتر گفت: توكل به خدا كنید.

وقتى از اطاق بیمارستان بیرون مى‏رفتند، مادرم خیلى گریه مى‏كرد و دائما خدا و ائمه علیهم‏السلام را صدا مى‏زد، اما نمى‏دانم چرا پدرم اصلا گریه نمى‏كرد و به مادرم مى‏گفت: خانم به جاى گریه كردن، دعا كن!

و مادرم مى‏گفت: چقدر دعا كنم؟ هرچه دعا مى‏كنم حال دخترم بدتر مى‏شود!!

تا اینكه یك روز صبح، پدرم آمد و گفت: عزیزم من شفایت را گرفتم!

آن روز من اصلا حال خوبى نداشتم، چون پلاكت خونم پائین بود، دور تختم را نرده گذاشته بودند و مى‏گفتند: مواظب باشید تكان نخورد، هر لحظه امكان مرگش مى‏رود.

مادرم به پدرم گفت: چطور شفاى او را گرفتى؟ مگر نمى‏بینى كه حالش خراب‏تر از همیشه است؟!

بعد از چند دقیقه، دكتر غریب دوست، بالاى سرم آمد و حالم را پرسید. گفتم: آقاى دكتر دیگر نه مى‏بینم و نه مى‏شنوم. مرا بغل كرد و پیشانى مرا بوسید و گفت: تو خوب مى‏شوى، ناراحت نباش.

مادرم گفت: دكتر، آیا امیدى به دخترم دارید؟! یا براى تسكین ما این حرف‏ها را مى‏زنید؟

دكتر گفت: توكل به خدا كنید، انشاء اللّه خوب مى‏شود. بعد براى من كه حالم خیلى خراب شده بود، چهار واحد پلاكت تزریق كردند و گفتند: او را به منزل ببرید، ولى مواظب باشید تكان نخورد و هفته‏اى یك بار آزمایش خون از او بگیرید و بیاورید. مرا به خانه آوردند و خواباندند. پدرم را صدا كردم و گفتم: بابا باز هم امید به زنده بودن من دارى؟

پدرم با اینكه هیچ وقت پیش من گریه نمى‏كرد، ولى آن روز چون مى‏دانست من چشمانم نمى‏بیند راحت گریه كرد، حس مى‏كردم كه گریه مى‏كند و با همان حال گفت:

دختر عزیزم من شفاى تو را از امام زمان علیه‏السلام گرفته‏ام، چهل شب چهارشنبه نذر كرده‏ام كه به جمكران، مسجد صاحب الزمان علیه‏السلام بروم و قبل از اینكه تو را مرخص كنند به آنجا رفتم و از آقا خواستم یا تو را به من برگرداند یا بگیرد، بعد از دو، سه جلسه كه به جمكران رفتم خواب دیدم تو شفا گرفته‏اى. تو خوب مى‏شوى، فقط همین طور كه خوابیده هستى، نماز بخوان و متوسل به امام زمان علیه‏السلام شو و براى سلامتى آقا صلوات بفرست.

من هم شروع كردم شبهاى چهارشنبه و جمعه نماز آقا را مى‏خواندم. جلسه هفتم بود كه پدرم به جمكران مى‏رفت، صبح چهارشنبه كه پدرم آمد، من بیدار بودم، مرا بوسید و به او گفتم:

بابا مرا بلند كن مى‏خواهم بیرون بروم، با اینكه تا آن روز اصلا نمى‏توانستم تكان بخورم. پدرم گفت: یا امام زمان!

زیر بغل مرا گرفت و بلندم كرد، آرام آرام راه مى‏رفتم و پدرم همانطور زیر بغلم را گرفته بود و مى‏دانستم كه گریه مى‏كند، البته گریه‏اش از خوشحالى بود.

خلاصه به امید خدا و یارى و شفاى امام زمان علیه‏السلام كم كم راه مى‏رفتم. جلسه دوازدهم بود كه در خانه مى‏توانستم راه بروم، حس كردم كه كمى مى‏بینم، همین طور كه در اطاق راه مى‏رفتم و پدرم مواظبم بود، سرم را بلند كردم تا ساعت دیوارى را ببینم، پدرم گفت: بابا جان ساعت را مى‏خواهى بدانى چند است؟

گفتم: بابا فكر مى‏كنم مى‏بینم، ساعت30/11دقیقه است.

پدرم خیلى خوشحال شد و شروع كرد براى سلامتى امام زمان علیه‏السلام صلوات فرستادن و گفت: دخترم دیدى گفتم شفایت را از آقا گرفتم.

همه خانواده براى سلامتى امام زمان علیه‏السلام بلند صلوات فرستادیم. تا اینكه یك روز خانم دكتر شعبانى كه از پزشكان معالجم بود، به منزل ما زنگ زد و حالم را پرسید، خیلى نگران حالم بود، به پدرم گفت: شغل بدى انتخاب كرده‏ام.

پدرم گفت: چرا خانم دكتر شعبانى؟!

ایشان گفتند: به خاطر اینكه مى‏بینم كه چقدر شما براى این دختر زحمت مى‏كشید و همیشه از خدا خواسته‏ام كه: خدایا! لااقل به خاطر این همه بیمارى كه درمان مى‏كنم، این دختر را به پدر و مادرش برگردان.

بعد هم به پدر و مادرم گفت: من هم دیگر نا امید شده‏ام.

پدرم گفت: خانم دكتر، دخترم خوب مى‏شود.

دكتر گفت: واقعا روحیه خوبى دارید.

پدرم گفت: خانم دكتر، به امام زمان علیه‏السلام توسل جسته‏ام و شفاى دخترم را از حضرت گرفتم؟!

دكتر گفت: انشاء اللّه كه شفا یافته باشد. ولى معلوم بود كه باور نمى‏كند. بعد از چند روز، پدرم با دكتر غریب دوست تماس گرفت و براى ویزیت من نوبت زد. درست روز چهارشنبه آخر سال 1378كه پدرم سه شنبه‏اش به جمكران رفته بود، صبح چهارشنبه كه از آنجا آمد مرا پیش دكتر برد.

من در بغل پدرم بودم و از پله‏ها بالا مى‏رفتیم، وقتى به اطاق دكتر رسیدیم، دكتر با دیدن من خوشحال شد و بعد از معاینه گفت: خیلى بهتر شده، چكار كرده‏اید؟!

برایم یك آزمایش نوشتند و قرار شد سه هفته دیگر پیش دكتر برویم. دیگر پلاكت خون نزدم و فقط در خانه استراحت مى‏كردم و به نماز و عبادت مشغول بودم.

مادر بزرگ و پدر بزرگم در ایام ماه محرّم چون هیئت دارند، یك گوسفند براى من نذر كردند، عمویم و پدرم هم هركدام جداگانه یك گوسفند نذر كرده بودند.

كم كم بدون كمك پدرم از جا بلند مى‏شدم و حركت مى‏كردم و حدود سه تا چهار مترى را به راحتى مى‏دیدم. وقتى آخرین آزمایش را انجام دادم، به پدرم گفتم: فكر مى‏كنم پلاكت خونم حدود 50000شده باشد.

امّا پدرم گفت: دخترم بیش از اینهاست.

پدرم بعد از اینكه جواب آزمایش را گرفت، به خانه آمد. چشمانش قرمز شده بود، معلوم بود كه خیلى گریه كرده است. گفتم: بابا! پلاكت خون چقدر شده است؟ مغز استخوان من به چه حدى رسیده است؟

پدرم گفت: عزیزم بنشین، ما هم نشستیم و گفت:

وقتى از پله آزمایشگاه بالا مى‏رفتم، سرم را به طرف آسمان بلند كردم و دست‏هایم را بلند كردم و گفتم:

یا امام زمان! یا پسر فاطمه! یا ابا صالح المهدى! چهل شب چهارشنبه نذر كردم كه به مسجدت بیایم، اكنون چهارده هفته است كه به آنجا رفته‏ام، تو را به جان مادرت زهرا، تو را به جان جدّت حسین، تو را به جان عمویت ابوالفضل العباس علیه‏السلام، خودت مى‏دانى كه چه مى‏خواهم، شفاى كامل دخترم را با این آزمایش نشان دهید.

آزمایش را گرفتم، وقتى نگاه كردم،گریه‏ام گرفت. دكتر آزمایشگاه صدایم كرد و جریان را جویا شد. موضوع را به او گفتم. دكتر گفت: خبر خوشى برایت دارم، ما را دعا كن، پلاكت خون دخترت 140000و هموگلوبین 3/12شده است.

همه از خوشحالى شروع به گریه كردیم و صلوات فرستادیم. پدرم جواب آزمایش را پیش دكتر غریب دوست برد. دكتر بادیدن جواب آزمایش گفته بود: من چیزى جز اینكه بگویم یك معجزه رخ داده است نمى‏توانم بگویم، خیلى عالى شده، دخترى كه پلاكت خون او با زدن چهار پاكت به 27000الى 42000بیشتر نمى‏رسید، اكنون با نزول پلاكت، به 140000رسیده و هموگلوبین از صفر به 12/3رسیده است.

دكتر یك آزمایش در تاریخ 1/4/79برایم نوشت. پدرم جواب آزمایش را به بیمارستان شریعتى نزد خانم دكتر موثقى و

خانم دكتر ابوالقاسمى بردند و به دكتر ابوالقاسمى گفته بود:

خانم دكتر این جواب آخرین آزمایش دخترم است.

وقتى دكتر جواب آزمایش را نگاه كرده بود، به پدرم نگاهى مى‏كند و مى‏گوید: جمكران مى‏روى؟

پدرم مى‏گوید: بله.

دكتر مى‏گوید: تو را به جان دخترت، ما را هم دعا كن، این یك معجزه است!

الآن الحمد للّه حالم روز به روز، رو به بهبودى است و پدرم هر هفته شب‏هاى چهارشنبه به جمكران مى‏رود، خیلى دلم مى‏خواهد من هم بروم، ولى پدرم مى‏گوید: صبر كن، چشمانت كامل شوند و وضع مالى‏ام خوب شود، حتما تو را به مسجد آقا مى‏برم.

به پدرم مى‏گویم: بابا با این بدهكارى و این حقوق كارمندى چطور مى‏توانى بدهكارى حدود دو میلیون تومان را بدهى؟! او با خنده و تبسّم مى‏گوید: دخترم همان آقایى كه تو را به من برگرداند، همان آقا كمكم مى‏كند، نا امید شیطان است. و با همین جمله كوتاه، دلم گرم مى‏شود و مى‏گویم: بابا انشاء اللّه من هم دعا مى‏كنم كه آقاعنایتى بفرماید.

این بود خلاصه‏اى از نه ماه بیمارى لاعلاج من كه با توسل به حضرت امام زمان علیه‏السلام درمان شد.

دكتر توانانیا در قسمتى از اظهار نظرشان در مورد شفاى خانم م.ف مى‏نویسد:

ضمن آنكه گزارش ایشان را وقتى مطالعه مى‏كردم، باطنا تحت تأثیر نوشته ایشان قرار گرفتم و اصلا گذشته از مسائل طبى، گویا خودم وقایع را از نزدیك مشاهده مى‏كردم و همه مطالب عینا رخ نموده بود و گریه‏ام گرفت.

به هر جهت این نمونه را كه تقریبا جزء گویاترین و مهمترین موارد شفا است، و تقریبا همه چیز مستند مى‏باشد، ما مى‏توانیم با رفع اشكالات جزئى از پرونده وى، نمونه خوب بارز و مستندى را براى علاقه‏مندان ارائه دهیم.

حصن حصین عارفان، مسجد جمكران بود

عرش برین عاشقان مسجد جمكران بود

هر مسلم و شاه و گدا، اینجا شود حاجت روا

كهف المراد شیعیان، مسجد جمكران بود

بر دردمندان، اینجا دواست، هر مضطرى حاجت رواست

كاشانه خلق جهان مسجد جمكران بود



بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران

شناسنامه كرامت

موضوع كرامت: رفع مشكل شهریه طلاب با توسل به حضرت صاحب الزمان علیه‏السلام

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات و خاطرات مسجد مقدّس جمكران، شماره 235

زمان كرامت : دوران مرجعیت حضرت آیةاللَّه العظمى شیخ عبدالكریم حائرى

مكان كرامت: مسجد مقدّس جمكران

تاریخ ثبت كرامت: 11/3/78

شرح خاطره:

 خاطره‏اى از مرحوم حجة الاسلام و المسلمین سید على اكبر ابوترابى از جدّ مادریشان مرحوم حاج سید محمد باقر علوى قزوینى: بعد از تشریف‏فرمایى مرحوم آیة اللّه حائرى "رضوان اللّه تعالى علیه" كه به قم‏آمدند، جدّ مادرى ماآقاى حاج سید محمد باقر علوى قزوینى رحمةاللَّه از طرف ایشان به قم دعوت شدند، تا هم درس و بحثى داشته باشند و هم در مسجد عشقعلى و مسجد بالاسر حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام اقامه نماز كنند. ایشان هم طبق دعوت حاج شیخ به قم تشریف آوردند.

در آن زمان مرحوم آیة اللّه حائرى رحمةاللَّه مؤسس حوزه علمیه قم، بابت مُهر نانى كه به طلاب محترم داده بودند به چندین مغازه نانوایى بدهكار مى‏شوند. حدودا چند ماهى نمى‏توانند پول نانواها را بپردازند. مرحوم حاج شیخ به سه نفر از علماى قم از جمله مرحوم جدّ ما فرموده بودند:

به جمكران مشرف شده و به وجود مقدّس آقا امام زمان "عجّل اللّه تعالى فرجه الشریف" متوسل شوید، كه به هر حال این مشكل مرتفع شود و ما بتوانیم حداقل، مهر نان طلاب را فراهم نماییم.

مرحوم جدّ ما نقل مى‏كردند: ما به مسجد مشرّف شدیم و چند شبى را در آنجا بسر بردیم. شب سوم یا چهارم بود كه به وجود مقدس آقا امام زمان علیه‏السلام متوسل شده بودیم، كه حضرت را در خواب زیارت كردم، حضرت فرمودند:

"به آقا شیخ بفرمایید: به درس و بحثتان ادامه بدهید، نگران مشكل مالى نباشید، مرتفع مى‏شود".

ما خوشحال به محضر مبارك مرحوم شیخ رسیدیم و چند روزى طول نكشید كه حاج شیخ، تمام بدهى خود را به نانوایان پرداختند و از آن به بعد مشكل مالى به تدریج مرتفع شد و آیة اللَّه حائرى رحمةاللَّه هم تا آخر عمرشان با مشكلى كه نتوانند آن شهریه مختصر طلاب حوزه علمیه قم را بپردازند مواجه نشدند.

حاشا به من كه گومیش از كعبه برتر است

گر كعبه نیست كعبه دلها است جمكران

حاجت رواست هر كه كند رو بدان مكان

چون قبله‏گاه اهل تولاّ است جمكران



۳- شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج
  یكى از خدمه جمكران مى گوید:
«یك روز قبل از عاشوراى حسینى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسیار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسیار هیجان زده بود و به هر یك از خدّام كه مى رسید، آنها را بغل مى كرد و مى بوسید. جلو رفتم تا جریان را جویا شوم، امّا همین كه به او رسیدم مرا نیز در آغوش كشید; مى بوسید و اشك مى ریخت. وقتى جریان را از او پرسیدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبیل تصادف كردم و فلج شدم. پاهایم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومین(علیهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(علیه السلام) متوسل بودم و از ایشان تقاضاى شفا مى كردم. نیم ساعت پیش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجیب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و دیدم كه مولا امیرالمؤمنین، امام حسین، قمر بنى هاشم و امام زمان(علیهم السلام) در مسجد حضور دارند. با دیدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان(علیه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ایشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شدید! بروید و به دیگران بگویید كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزدیك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در این جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داریم».
 خادم مى گوید: «مردِ شفا گرفته یك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هیأتى از تبریز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسیار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به یاد حرف آن مرد افتادم».


خوشا به حال آنکس که الگویش محمد(ص) وآل محمد(ص) است.

blackhaker2006@yahoo.com



۲-شفاى سرطانى


 

 پیر مرد مى گوید:

«بیمارى من از یك سرماخوردگى ساده شروع شد; كمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد كه در بیمارستان شهید مصطفى خمینى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسیله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.
روزى یكى از فامیل ها به عیادتم آمد. او وقتى رفت، دیدم كه سیدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ایستاد و فرمود: چرا خوابیده اید؟
گفتم: بیمار هستم. قبلا مریض نبوده ام. چند روزى است كه این طور شده ام. آقا فرمود: فردا بیا جمكران!
صبح، وقتى دكتر براى معاینه آمد، گفتم: نمى خواهم معاینه ام كنید! گفت: مسئولیت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گیرم. اگر بمیرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(علیه السلام) مرا شفا داد. دكتر خندید و به شوخى گفت: امام زمان كه در چاه است.
پرستار خواست سِرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتى خانواده ام به دیدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببرید تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم!
قربانى اى تهیه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بین راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(علیه السلام) را صدا مى كردم و از عنایت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.
با این كه مدتى بود كه گویى یك تكه سنگ در شكم داشتم و میل به غذا نداشتم، امّا اشتهایم خوب شده و انگار سنگ از بین رفته بود. البته هنوز كمى در غذا خوردن مشكل دارم كه امیدوارم امام زمان(علیه السلام)شفایم دهد»


خوشا به حال آنکس که الگویش محمد(ص) وآل محمد(ص) است.

blackhaker2006@yahoo.com




تعداد صفحات : 2

 | 1 |  2 |