ماجرای ذکر عجیب بهلول

شیخ بهلول

علامه حاج شیخ محمد تقی بهلول گنابادی در سال 1279 شمسی در روستای بیلند شهرستان گناباد پا به عرصه حیات گذاشت. در كودكی به مكتب رفت و به فراگیری قرآن كریم مشغول شد و هشت ساله بود كه حافظ كل قرآن شد.

 

وی خواندن و نوشتن را در همان مكتب پدر آموخت و سپس به تحصیل در رشته علوم قدیمه پرداخت و دوره سطح را به پایان برد و اكثر تحصیلاتش از قبیل شرح لمعه- مطول- معالم- سیوطی، حاشیه و... را نزد پدر فراگرفت و از 7 تا 14سالگی به كار وعظ و روضه خوانی مشغول بود.

 


شیخ بهلول در سن 27سالگی به مشهد رفت و چون در آن زمان مسئله بی حجابی مطرح بود، رهبری مردم را برای حركت و قیام علیه دولت رضاخان برعهده گرفت.

 اولین مبارزه وی با رضاخان در برچیدن جشن و سروری بود كه در اول محرم در باغ ملی سبزوار به منظور آمدن همسر شاه مخلوع همراه با امان الله خان پادشاه افغانستان به سبزوار برگزارشده بود و بعد از این واقعه چون تحت تعقیب قرار گرفت، پیاده عازم قم شد.

 

از دیگر مبارزات او به قیام مسجد گوهرشاد می توان اشاره كرد كه بعد از آن به افغانستان تبعید شد و مدت 30 سال را در افغانستان گذراند و در این مدت كودكان بی سرپرست زیادی را سرپرستی كرد.

 

از ویژگی ها و خصوصیات اخلاقی این شیخ بزرگ كه زبانزد نزدیكان وی بود، ذوق و ادب او بود؛ به طوریكه او بیش از 200 هزار بیت شعر سروده است و 50 هزار بیت شعر از دیگر شاعران را از حفظ داشت.

 

 وی مجتهدو مسلط به ادبیات عرب و سراینده اشعار، متون نغز و خواندنی به زبان عربی و مسلط به تاریخ انبیای اسلام و شاهدی زنده بر تاریخ یكصدساله اخیر ایران و جهان بود.

 

همچنین وی به فقه اهل سنت مسلط بوده و سابقه تدریس در دانشگاه الازهر  مصر را داشته و همچنین دارای فعالیت علمی و فرهنگی در رادیو الشرق الاوسط مصر و رادیو بغداد در پایان دوران تبعید می باشد .

 

ملاقات آقای دوانی با شیخ بهلول

 

مرحوم استاد علی دوانی وقتی در سال 1347 شمسی بهلول را ملاقات می کند ماجرا را از وی جویا می شود و بهلول می گوید: پس از آن که از مهلکه ی گوهرشاد گریختم عازم کشور هم مرزمان افغانستان گردیدم تا در آن جا خودم را معرفی و پناهندگی سیاسی بگیرم، ولی آنها ناجوانمردانه مرا دستگیر کردند و راهی زندان نمودند.

 

 جمعاً 31 سال در زندانهای مخوف و فاقد امکانات اولیه به سر بردم و اخیراً که آزاد شدم به مصر و از آنجا به عراق آمدم.

 

دوانی در ادامه ی نویسد: ایشان در بیت سید عبدالله شیرازی اسکان داشت و هنگامی که به دیدار ایشان رفته بودیم، بهلول که خوابیده بود، با ورود ما بیدار شد و شیخ واقعاً بهلول وار، لاغر اندام ولی شاد و با نشاط بود و پس از حدود چهل سال دوری از ایران، هنوز لهجه ی محلی خود (گنابادی) را حفظ کرده بود.

 

مرحوم شیخ بهلول علاوه بر چهره ی انقلابی خود دارای کراماتی در نوع خود منحصر به فرد نیز بود.

 

ماجرایی عجیب از ذکر بهلول که مانع دیده شدن او می شد!

 

حجت الاسلام و المسلمین حاج سید غلامرضا موسوی بروجردی خاطره ای جالب از ماجرایی که هنگام سفری کوتاه خود با بهلول برایش پیش آمده بود را این گونه نقل می کند:

 

خاطره دیگری که از ایشان دارم، در سفر سوریه بود.

 

شب جمعه ای بود، افتخار حضور در حرم مطهر حضرت زینب را در زینبیه درک کردم. آخر شب برادران سپاهی ما که در سوریه و لبنان مستقر بودند، دسته جمعی وارد حرم شده و به عزاداری و سینه زنی پرداختند.

 

یکی از آنها که مسئولیتی را هم به عهده داشت، حقیر را به خوبی می شناخت و سابقه دوستی دیرینه ای داشتیم، مرا دید، به طرفم آمد و در آغوشم کشید، و اظهار محبت زیادی کرد، اصرار داشت که مرا به لبنان ببرد.

 

مقرر شد، فردای آن روز به هتلی که محل اقامت حقیر بود مراجعه و با رعایت امکانات امنیتی در حالی که یکی دو اتومبیل دیگر هم پاسداران محافظ را حمل می کردند، به سمت مرز لبنان حرکت کنیم. در طول مسیر به باغ زبدانی که موقعیتی نظیر باغ منظریه شمیران طهران را دارد محل استقرار سپاه پاسداران ماست رفتیم.

 

 معلوم شد جناب آقای حاج شیخ محمدتقی گنابادی، معروف به بهلول هم در آنجاست، مقرر شد ایشان را هم همراه بیاورند.

 

تا این که به مرز نظامی سوریه و لبنان رسیدیم، برای من قبلاً مجوز عبور گرفته بودند، ولی برای آقای بهلول چنین مجوزی را نگرفته بودند، حال چرا؟ نمی دانم! رفقا در این باره صحبت می کردند، که به مأمورین مرزی چه بگویند؟

 

مرحوم شیخ بهلول با کمال اطمینان خاطر، فرمود: مطمئن باشید آنها مرا نمی بینند! از این لحاظ خیالتان راحت باشد!

راستی همینطور هم شد، وقتی که مأمورین مرزی لبنان به داخل ماشین سرکشیدند، گویی اصلا او را ندیدند، و کوچکترین مشکل و مسئله ای پیش نیامد؟! حال ذکری بر لب داشت یا این هم رشته ای از علم بود؟ آن را هم نمی دانم!

 

فلسفه چای نخوردن شیخ بهلول گنابادی

 

شیخ بهلول درباره چای نخوردنش اشاره به داستانی دارد که ناپلئون فرانسوی به مردم کشورش گفت : اگر می خواهید بر مردم مشرق زمین تسلط پیداکنید ،باید چای را در آنجا رواج دهیم تا آن مردم به چای معتاد شوند و حتی مردم از وی چگونگی این امر را جویا شدند.

 

وی گفت : باید ابتدا پول جمع کنیم و با این پول برای ممالک اسلامی که مدرسه و بیمارستان ندارند،مدرسه و بیمارستان بسازیم و در آنجا چای را مرتب به خورد آنها بدهیم و بدین ترتیب هر کس 40/1 خرج خود را در صندوق نگهداشت تا پول هنگفتی جمع و با آن مدرسه و بیمارستان ساخته شد و چون در این مکان به مردم قبل از هر چیز دیگر چای خورانده شود آنها معتاد به چای می شوند و اگر به جایی رسیدند که بچه ای صبح از خواب پا شود و به جای نان اول بگوید چای،شما به هدفتان رسیده اید.

 

وقتی من این داستان را شنیدم 6 ساله بودم، همنجا استکان چای خوردنم را به زمین زدم و شکستم و از آن تاریخ تا الان چای نخوردم .


منابع:

قدس آنلاین

رجا نیوز